امـیلـی در روسیــه

دختری ایرانی
با نامی عربی
عاشق آلمانی
دانشجوی زبان روسی

بایگانی

۵ مطلب با موضوع «دانشگاه» ثبت شده است

سلام . 
این روزهایی که میگذرد ، بزرگ شدن خودم را با تمام وجود حس میکنم . تجربه هایی که دارد به من اضافه میشود و درس هایی که از زندگی میگیرم را سعی میکنم به خاطر بسپارم و هیچوقت فراموششان نکنم .
دو هفته پیش استاد دیکته و تمرینات امتحان گرفت . باورم نمیشد بالاترین نمره ی کلاس شدم ! امتحان میانترم آواشناسی را هم فکر میکنم خوب نوشتم :) فقط یک مثال را ننوشتم که شاید ندید بگیرد . درس هایم زیاد است . باید خیلی بخوانم تا بتوانم موفق باشم . 
همان دو هفته پیش ، غروب با همکلاسی ها رفتیم دریا و قایق سوار شدیم . منی که از خواب میترسم دیگر اشهدم را هم خواندم . خوش گذشت خیلی ... شب جالب و به یادماندنی ای بود :)
از هم اتاقی جدیدم نگفتم . تپلی و خوش خنده است . از ساری می آید و ترم هفت معماری میخواند . دختر موجه و معقولی است و درس خوان ! بین درس خواندنش چای هم میخورد و این برای من خیلی خوب است که یک نفر چای خور توی اتاق پیدا شد . مارمولکی که زیر یخچال مانده بود را هم نگهبان های پایین یکی شان آمد و فرستادش توی سوراخ دیوار . 
این روزها یک تایم خالی برای دیدن سریال جدا کرده ام . شبی یک قسمت میبینم و میخوابم . برای تنوع بد نیست ...
آهان ، سینما هم رفتیم و فیلم زیر سقف دودی را دیدیم فیلم آموزنده ای بود :) 
دیگر چیزی برای گفتن نیست فکر کنم . 
شب بخیر ❤🇷🇺
  • امیلی

این هفته را میتوانم متفاوت تر از هفته ی قبل اعلام کنم . شنبه موبایلم را که باتری اش باد کرده بود و چسب پشت گوشی را کَنده بود بردم مریض خانه :)) ۹۰ تومن ناقابل را تقدیم کردم به آقای تعمیرکار . گرسنه ام بود و با سعیده و دوستش زهرا ، از هرجایی که رد میشدیم بوی شیرینی و غذا می آمد و یک جور عذاب روحی بود برایم . تا حدی که فنری کردن کتب را خواندم فنری کباب ! و با خودم فکر میکردم کباب فنری چه مدلی است ! بعد از کمی دقت فهمیدم که گرسنگی روی مغزم بیشترین تاثیر را داشته :)) 

یکشنبه ، جلسه ی اولی بود که با استاد رضایی کلاس داشتیم . از قیافه ی کوچولو و بیبی فیسَش خوشم می آید ! استاد دیکته و تمرینات دستور زبان روسی است . یعنی یک جورایی کارِ استاد تکه را تکمیل میکند . دوشنبه هم با استاد گلستانِ عزیز به خوبی و خوشی تمام شد . سه شنبه یکی از کلاس هایمان به علت کسالت استاد برگزار نشد . صبح نگار در تلگرام پی ام داد و پرسید : می آیی برویم صبحانه بخوریم ؟ یک لحظه قیمت بالای غذاها و نوشیدنی های کافه ها از جلوی چشمم رژه رفتند . از طرفی دلم هم میخواست بروم با خودم گفتم جهنم الضرر . دختر تا کی میخواهی خسیس بازی در بیاوری . البته که خسیس بازی هم نیست . دانشجویی است دیگر ! نگار صبحانه ی آلمانی و آب پرتقال سفارش داد و من املت و چای :)) حقا که خوشمزه بود . فضای کافه اش را دوست داشتم ، نقاشی ها ، تابلوی خاطرات را . ولی آهنگ هایش را الکی با کلاس کرده بودند . مگر شماعی زاده چه اش است ؟ مگر آقاسی چه اش است ؟! مگر هایده بد است ؟ یا اصلا خیلی خواننده های فارس دیگر . که یک آهنگ آرام قرن ۱۹ ای اروپایی گذاشته بودند نه ما میفهمیدیم چه میگفت نه خودشان و نه حتی خود خواننده . 

راستش در گوشی ام را با شما بگویم : " من اصلا به اسم غذاها نگاه هم نکردم و فقط قیمت ها را خواندم و ارزان ترینشان را انتخاب کردم . به آقای کافه چی هم گفتم یک چای ۵ تومن ؟؟؟ گفت همین است قیمت ها . گفتم اگر فلاسک چای ام را می آوردم به شما هم چای مجانی میدادم تازه . طفلک از خنده روده بُر شد "

بعد از پایان کلاس دوم که متاسفانه برگزار شده بود ، شکیبا گفت : برویم دریا ؟

من هم از خدا خواسته با لبخند گفتم برویم . ساعت ۴ و نیم بود که من و شکیبا رفتیم دریا ‌. توی ساحل سنگی نشستیم و از خودمان گفتیم . شکیبا را دوست دارم . هر وقت حرف میزند ، میخندد یا یک سری حالت های خاص صورتش مرا یاد دوست دبیرستانی ام عاطفه می اندازد . شکیبا دختر خوش قلب و خوش خنده ای است . از همان هایی که در اولین برخورد خوشم آمد :)

شَبَش با مهتاب و سعیده پی کنجکاوی رفتیم سالن ورزشی و تمام اتاق های طبقه بالایش را دید زدیم . از این جور کنجکاوی ها خیلی خوشم می آید :)


چهارشنبه ... چهارشنبه از خواب بیدار شدم . انگار بدنم را در هاون کوبیده بودند . دماغم چکه میکرد و گلویم میسوخت . بدنم حسابی داغ شد . رفته رفته بدتر شدم . بعد از نشستن در دو کلاس پی در پی ، حالم خیلی بدتر شد . برگشتم خوابگاه . دوش گرفتم و ظرف ها را شستم و مثل میت افتادم . نصفه شب ساعت ۴ بیدار شدم و از حال بد فقط دنبال دستمال کاغذی گشتم تا دماغم را ایزوگام کنم !

قرص های سرماخوردگی را خوردم . خدا را شکر گلو درد و گوش دردم تمام شد . اما این تب قطع بشو نبود . با مهتاب رفتیم دکتر . همان اولش خورد توی پرم . آقای منشی دفترچه ام را داد دستم و گفت آدرس و شماره تلفن ات را بنویس . من متاسفانه بخاطر سر و صدای اطراف و بلند نبودن صدای آقای منشی و گرفته بودن گوش های خودم قسمت اولش را نشنیدم . شماره تلفن ها را نوشتم و دفترچه را دادم . داد زد : الان مثلا این آدرسه ؟! همین لحظه تلویزیون هم آهنگ غمگینی پخش کرد . یاد مامان افتادم یاد بابا افتادم که وقتی کنارم است کسی حق چپ نگاه کردن به من را هم ندارد چه برسد به داد ! بغض کردم و اشک هایم را قورت دادم . مهتاب گفت بخاطر من گریه نکنی و این بود که سعی کردم محکم تر باشم . خلاصه دوتا آمپول نوش جان کردم . هنوز به خوابگاه نرسیده حالم خوب شد :)) توی ماشین به مامان زنگ زدم و گفتم که چه شده است . گفت باید همان اول میرفتی دکتر . نمیخواستم آن ها را الکی نگران کنم . حتی وقتی بابا زنگ زد بخاطر صدای گرفته ام پرسید : خواب بودی ؟ و من گفتم : تازه بیدار شدم . 

این هفته یاد گرفتم : باید در برابر مشکلات تنهایی قد عَلَم کنم و محکم و قوی باشم . قوی تر از همیشه :) از وقتی آمده ام اینجا اعتماد بنفسم هم بیشتر شده خدا را شکر .

امروز هم که جمعه است و روز درس ...

  • امیلی

اصلا این جوش بزرگه ی روی گونه ام خودش نوید قرار گرفتن در یک محیط جدید را میدهد . راستش کمی ، کمی هم نه ... یک کمی بیشتر از کمی در دلم شور و هیجان دارم . برای هفته ی اول کلاس ها و زندگی خوابگاهی . خب طبیعی هم هست . منی که پایم را از این خانه ، خانه هم نه اتاق خودم آن طرف تر نگذاشته ام باید هم یک استرس و هیجان درونی در وجودم موج بزند . 

دیروز یکی یکی لباس هایم را میگذاشتم توی چمدان و به ازای هر کدام یک دلتنگی به دلتنگی هایم اضافه میشد . اما میدانی حس میکنم این دور شدن و قرار گرفتن در مکان های جدید ، در شهری جدید بدون خانواده خیلی هم خوب است . حداقل از منِ تنبلِ کار نکن ، یک آدم زرنگ تر و مستقل تر بار می آورد . 

ولی ترس هم دارد ... به هرکس که گفتم قضیه فلان است و دوری و دانشگاهم شهر دیگریست فقط یک جمله ی کوتاه گفت که : مراقب باش ... همین یک جمله به اندازه ی کافی همه چیز را نشان میدهد :) که " مــــراقــب بـــاش " امیلی جان ... مراقب حیا ، مراقب اخلاق ، مراقب مهربانی هایت و مراقب تمام چیزهای ارزشمندی که داری باش . 

من به خودم قــول داده ام " پیشرفت کنم " " بزرگ شوم " " بهترینی که میتوانم بشوم "

من همه ی این ها را به خدا ، به خودم و به آدم مهم های زندگی ام قول داده ام :)

- بـایــد یـــــاد بگــیــرم -

  • امیلی
تمام مدارک را آماده کرده بودم و هزاربار از روی لیست یکی یکی مدارک را چک کردم و روی برگه تیک زدم . ساعت 1 و نیم شب خوابم برد . ساعت 2 تمام گوشی هایی که کوک کرده بودیم یکی یکی صدایشان در آمد ! با بابا ساعت 3 و نیم راه افتادیم به سمت بابلسر . من اسمش را گذاشتم روسیه کوچولو . در راه از هر دری حرف زدیم . پدرجان نصیحت های پدرانه میکرد و من برخلاف همیشه با دقت به حرف هایش گوش میدادم و تاییدشان میکردم :) ساعت 7 و ربع رسیدیم و ساعت 8 ثبت نام شروع شد . یکی یکی مراحل ثبت نام را انجام دادم . وقتی کارت دانشجویی ام را گرفتم ، انگار دنیا مال من شده بود . دو تا دوسن هم پیدا کردم . مهتاب و سعیده . مهتاب آموزش زبان انگلیسی و سعیده زبان و ادبیات انگلیسی قبول شده بود . هر دو از رودسر ( استان گیلان ) بودند . صاف و ساده مثل خودم :) سر خوابگاه گرفتن حسابی اذیتمان کردند و 200 هزار تومن ناقابل از حسابم کم شد و برگشت نخورد . دوباره اتاق گرفتیم . یک اتاق 4 نفره متشکل از من و مهتاب و سعیده و نفر چهارمی که معلوم نیست چه کسی است ! بعد از رد کردن هفت خوانِ ثبت نام و خوابگاه برگشتیم به ولایت تااا بعد از عاشورا برویم خوابگاه و تحصیل را شروع کنیم :)
  • امیلی

میدانی اصلِ داستان از کجا شروع شد ؟ از آنجایی که قرار شد انتخاب رشته کنم . نه نه ... برگردیم عقب تر . از آنجایی که قرار شد کنکور زبان هم بدهم . خلاصه که کنکور زبان را با خستگی هر چه تمام تر به پایان رساندم . نتایج آمد و برای انتخاب رشته با ناامیدی تمام همان وسط مَسَط ها نوشتم : زبان روسی دانشگاه بابلسر . میشود گفت یک چیزی فراتر از صد در صد مطمئن بودم که نشدنی است ... نتایج انتخاب رشته ی آزاد آمد و بهداشت شهر خودم قبول شدم . پدر جان رفتند و پرسیدند که شهریه چقدر است و بعد از فهمیدن قیمت ها ، در حالی که چشمانمان از کاسه در آمده بود ، منتظر اعلام نتیجه سراسری شدیم ...

آقا سایت سنجش را باز کردم ، زد و نوشت : زبان روسی دانشگاه مازندران - بابلسر . اولش شوکه شدم و خندیدم اما بعد حس کردم شاید یادگیری زبان روسی همان سرگرمی و قسمت قشنگ زندگی من باشد . میدانی عمو حسین جان میگفت زبان روسی خیلی هم خوب است . بازار کار دارد بیا و ببین . اصلا من خودم رفتم تحقیق کردم که چقدر الان به درد بخور است . یک مدت کلاس زبان روسی میرفت . اوایل راهنمایی یا شاید هم اواخر ابتدایی بودم که تمام حروف الفبای روسی را برایم نوشت . اسمم را هم نوشت . تا الان هم اسمم به روسی را یادم نرفته است . میدانی ، روس ها ( ه-ح ) و ( ج ) و ( ق-غ ) ندارند . بعد من اسم و فامیلم همه ی این ها را دارد :)) امروز یکی یکی اسم دوستانم را در آوردم و به روسی نوشتم . 

اصلا من عاشق عاشق عاشق زبان روسی شده ام ^__^ 

- همراه باش :)

  • امیلی