امـیلـی در روسیــه

دختری ایرانی
با نامی عربی
عاشق آلمانی
دانشجوی زبان روسی

بایگانی

۱ مطلب با موضوع «تجربه و درس زندگی» ثبت شده است

این هفته را میتوانم متفاوت تر از هفته ی قبل اعلام کنم . شنبه موبایلم را که باتری اش باد کرده بود و چسب پشت گوشی را کَنده بود بردم مریض خانه :)) ۹۰ تومن ناقابل را تقدیم کردم به آقای تعمیرکار . گرسنه ام بود و با سعیده و دوستش زهرا ، از هرجایی که رد میشدیم بوی شیرینی و غذا می آمد و یک جور عذاب روحی بود برایم . تا حدی که فنری کردن کتب را خواندم فنری کباب ! و با خودم فکر میکردم کباب فنری چه مدلی است ! بعد از کمی دقت فهمیدم که گرسنگی روی مغزم بیشترین تاثیر را داشته :)) 

یکشنبه ، جلسه ی اولی بود که با استاد رضایی کلاس داشتیم . از قیافه ی کوچولو و بیبی فیسَش خوشم می آید ! استاد دیکته و تمرینات دستور زبان روسی است . یعنی یک جورایی کارِ استاد تکه را تکمیل میکند . دوشنبه هم با استاد گلستانِ عزیز به خوبی و خوشی تمام شد . سه شنبه یکی از کلاس هایمان به علت کسالت استاد برگزار نشد . صبح نگار در تلگرام پی ام داد و پرسید : می آیی برویم صبحانه بخوریم ؟ یک لحظه قیمت بالای غذاها و نوشیدنی های کافه ها از جلوی چشمم رژه رفتند . از طرفی دلم هم میخواست بروم با خودم گفتم جهنم الضرر . دختر تا کی میخواهی خسیس بازی در بیاوری . البته که خسیس بازی هم نیست . دانشجویی است دیگر ! نگار صبحانه ی آلمانی و آب پرتقال سفارش داد و من املت و چای :)) حقا که خوشمزه بود . فضای کافه اش را دوست داشتم ، نقاشی ها ، تابلوی خاطرات را . ولی آهنگ هایش را الکی با کلاس کرده بودند . مگر شماعی زاده چه اش است ؟ مگر آقاسی چه اش است ؟! مگر هایده بد است ؟ یا اصلا خیلی خواننده های فارس دیگر . که یک آهنگ آرام قرن ۱۹ ای اروپایی گذاشته بودند نه ما میفهمیدیم چه میگفت نه خودشان و نه حتی خود خواننده . 

راستش در گوشی ام را با شما بگویم : " من اصلا به اسم غذاها نگاه هم نکردم و فقط قیمت ها را خواندم و ارزان ترینشان را انتخاب کردم . به آقای کافه چی هم گفتم یک چای ۵ تومن ؟؟؟ گفت همین است قیمت ها . گفتم اگر فلاسک چای ام را می آوردم به شما هم چای مجانی میدادم تازه . طفلک از خنده روده بُر شد "

بعد از پایان کلاس دوم که متاسفانه برگزار شده بود ، شکیبا گفت : برویم دریا ؟

من هم از خدا خواسته با لبخند گفتم برویم . ساعت ۴ و نیم بود که من و شکیبا رفتیم دریا ‌. توی ساحل سنگی نشستیم و از خودمان گفتیم . شکیبا را دوست دارم . هر وقت حرف میزند ، میخندد یا یک سری حالت های خاص صورتش مرا یاد دوست دبیرستانی ام عاطفه می اندازد . شکیبا دختر خوش قلب و خوش خنده ای است . از همان هایی که در اولین برخورد خوشم آمد :)

شَبَش با مهتاب و سعیده پی کنجکاوی رفتیم سالن ورزشی و تمام اتاق های طبقه بالایش را دید زدیم . از این جور کنجکاوی ها خیلی خوشم می آید :)


چهارشنبه ... چهارشنبه از خواب بیدار شدم . انگار بدنم را در هاون کوبیده بودند . دماغم چکه میکرد و گلویم میسوخت . بدنم حسابی داغ شد . رفته رفته بدتر شدم . بعد از نشستن در دو کلاس پی در پی ، حالم خیلی بدتر شد . برگشتم خوابگاه . دوش گرفتم و ظرف ها را شستم و مثل میت افتادم . نصفه شب ساعت ۴ بیدار شدم و از حال بد فقط دنبال دستمال کاغذی گشتم تا دماغم را ایزوگام کنم !

قرص های سرماخوردگی را خوردم . خدا را شکر گلو درد و گوش دردم تمام شد . اما این تب قطع بشو نبود . با مهتاب رفتیم دکتر . همان اولش خورد توی پرم . آقای منشی دفترچه ام را داد دستم و گفت آدرس و شماره تلفن ات را بنویس . من متاسفانه بخاطر سر و صدای اطراف و بلند نبودن صدای آقای منشی و گرفته بودن گوش های خودم قسمت اولش را نشنیدم . شماره تلفن ها را نوشتم و دفترچه را دادم . داد زد : الان مثلا این آدرسه ؟! همین لحظه تلویزیون هم آهنگ غمگینی پخش کرد . یاد مامان افتادم یاد بابا افتادم که وقتی کنارم است کسی حق چپ نگاه کردن به من را هم ندارد چه برسد به داد ! بغض کردم و اشک هایم را قورت دادم . مهتاب گفت بخاطر من گریه نکنی و این بود که سعی کردم محکم تر باشم . خلاصه دوتا آمپول نوش جان کردم . هنوز به خوابگاه نرسیده حالم خوب شد :)) توی ماشین به مامان زنگ زدم و گفتم که چه شده است . گفت باید همان اول میرفتی دکتر . نمیخواستم آن ها را الکی نگران کنم . حتی وقتی بابا زنگ زد بخاطر صدای گرفته ام پرسید : خواب بودی ؟ و من گفتم : تازه بیدار شدم . 

این هفته یاد گرفتم : باید در برابر مشکلات تنهایی قد عَلَم کنم و محکم و قوی باشم . قوی تر از همیشه :) از وقتی آمده ام اینجا اعتماد بنفسم هم بیشتر شده خدا را شکر .

امروز هم که جمعه است و روز درس ...

  • امیلی